محرم

سکوتی غریب و دلگیر تمام فضای کربلا را فرا گرفته است

و سیاهی شب وادی طف را در مشت

و فقط باد گرمی از سوی فرات به خیمه ها می وزد

، هر از چندی صدای قهقهه کودکی که مادری را به بازی گرفته است

سکوت را بر هم می زند

 عباس علمدار سپاه حسین کمی آنطرفتر با زهیر قدم میزند

و از رزم فردا می گوید

و گهگاه لبخندی مردانه همزمـان بـر لبـان هر دوشان می نشیند

و هر دو خوب می دانند که فردا چشمهای امید بسیاری

بر بازوان این دو دوخته خواهد شد

 حبیب آتشی بر افروخته و در پناه روشنایی آن شمشیرش را صیقل می دهد

و زیر لب زمزمه کنان شعر می خواند

و پیداست خویشتن را مخاطب کلماتش قرار داده

و برای فردا آماده می شود

 بریر با فاصله کمی از حبیب آرام آرام قرآن می خواند

و قطرات اشکش همچون دانه های الماس بر گونه هایش می لغزد

و زمین تشنه کربلا را سیراب میکند

، گاه سر از گریبان میگیرد و با گوشه چشم حبیب را می نگرد

و باز مشغول تلاوت می گردد


 سالار شهیدان بخوبی می دانست

که مسئله وداع را بایستی بر خواهر تصویر کند

 خواهرش را به آرامی صدا کرد

 پرده خیمه بالا رفت و زینب با دیدن برادر چون همیشه خندید

زینب از خیمه بیرون آمد و با اینکه می دانست برادرش خبر خوشی برایش ندارد

گوش جان به سخنان حسین سپرد

، سخن از دلتنگی ها بود و درخواست تحمل .

سخن گفتن با تو هیچگاه تا این اندازه برایم دشوار نبوده است

، خواهرم کلمات بسختی برای ادای سخن بدام زبان می افتد

و اگر نبود مسئولیت سنگینی که بر دوش توست

بخدا قسم هیچگاه حاضر نمی شدم فشار و اندوهی را بر قلبت تحمل کنم ،

زینبم بیش از پنجاه سال است که مرا می شناسی

و خیلی خوب می دانی که چقدر برایم عزیز هستی ،

تو برای من تنها یک خواهر نبوده ای ،

دردهای سنگین دلم را همیشه با تو می گفتم

و سخنان زیبای تو همیشه مرهم زخمهای دلم بود زینب جان ،

وقت تنگ است و تا به صبح چیزی نمانده است ،

از صبح که نبرد در می گیرد تمامی زنان و کودکان حرم را در خیمه ای گرد آور

و خود مواظبشان باش تا احدی از خیمه خارج نشود ،

نظاره اجساد خون آلود شهیدان شاید برای همگان قابل تحمل نباشد

 زنان شوی مرده را آرامش بده و کودکانشان را در آغوش بگیر

و مگذار شیون طفلی به خیمه های عمر سعد برسد ،

، خواهرم  با اشکهایت بی صبرم مکن

، مبادا فردا وقتی نوبت من فرا رسد از خود بیخود شوی

و در پی ام به میدان آیی ، جان حسینت تحمل کن

 ۸۴ زن و کودک جز تو پناهی نخواهند داشت ،

استوار باش      نمیگویم گریه نکن نه ، ولی بیصدا

حتی صدای شکستن بغضت را جز خدا نباید بشنود .

خواهرم ، کودکانم را بسیار مواظبت کن

آنها پس از من به خیمه ها یورش می آورند

و به قصد غارت بر طفلان نیز رحمی نمی کنند ،

من تا توانسته ام خارهای این اطراف را چیده ام

تا به هنگام فرار ، گامهای بچه ها را جراحتی نرسد .

زینبم درباره رقیه به تو سفارش می کنم ،

بعد از اصغر او را بسیار دلتنگ خواهی یافت

بیش از هر کس به او بپرداز ، هر گاه از فراز شتری بر زمین میافتد

 پیاده شو و آرامش کن .
---------------------------------------------------------------------------
و فردا 

زینب خوب مي دانست که اين آخرين تصويرهائي است که مردمک چشمش از حسين (ع) بر ميدارد ،

 يک لحظه نگاه از او نميگرفت ، 

برادر به خيمه ها سر کشي ميکرد ،

 باز مي گشت و با باقي مانده سپاه نورش سخن ميگفت ،

 فرزندان خردسالش را نوازش ميکرد ،

 گهگاهي هم براي چند لحظه بر تيرک خيمه اي تکيه ميداد و نفسي تازه ميکرد ،

 و زينب يک آن    از او غافل نبود ،

 روز اولي که زینب به دنيا آمد پيامبر در آغوشش کشيد   و زینب گريه ميکرد ، 

قنداقه اش را بدست پدرش علي دادند دختر همچنان ميگريست ، 

مادر مهربانش او را به سينه چسباند ، چشمان کوچکش امان نميداد 

امام حسن دو ساله نوازشش کرد    فايده اي نداشت ،

 زينب را در آغوش حسين يک ساله گذاردند ،

 صداي ضربان قلب حسين آرامش کرد و گريه قطع شد

 و نو رسيده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت

 و يا آنگاه که عبدالله جعفر براي ازدواج با او با اميرالمومنين سخن مي گفت ،

 فرمود :

به عبدالله بگوئيد به شرطي که : ازدواج ما سبب دوري از برادرم نگردد ،

 در هر سفر که او رود من نيز  با او باشم .

 و اکنون حسينش براي هميشه از او فاصله مي گرفت ،

 از يک سو جذبه عشقي مقدس او را بدنبال برادر ميکشاند

 و از سوي ديگر مسئوليت سرپرستي دهها زن و کودک ،

 و سنگين تر از آن رسالت ابلاغ پيام خون برادر او را بر جاي ميخشکاند ،

 حسين سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو مي شد ،

 هيچگاه چون اين لحظه اينقدر در عشق يک ديدار بي تاب نبود

 که امام عالمیان به فريادش رسيد ،

 سفارش آخرين مادرش زهرا چون تحفه اي الهي تمام فضاي خاطرش را به شوقي کشيد ،

 بي درنگ به دنبال برادر دويد و از ناي جان فرياد ميزد که

 « مهلاً مهلا ، يابن الزهرا » ، اي پسر فاطمه لحظه اي درنگ کن ،

 تو گوئي امام شهيدان نيز منتظر همين يک صدا بود ،

 پاي اسب بر زمين خشکيد ، حسين با عجله روي بسمت خيام و بلافاصله از اسب به زير آمد ،

 اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز ميگويند :

 « يا حسين ، مادرم گفته بود که در چنين لحظه اي زير گلويت را ببوسم » ،

 حسين لبخندي زد و به آسمان خيره شد تا خواهري که اکنون در آتش فراق آب مي شد بر حنجره اش بوسه زند

 و باز سوار رو به ميدان براه افتاد .

 خواهر آرام آرام اشک ميريخت و تا حسين در خيل سپاه عمر سعد گم نشد به خيام باز نگشت ،

 به فرمان برادر هيچ کس حق ندارد از خيام بيرون آيد ،

 زينب سعي دارد در پيش چشم اهل حرم خسته و نالان ننماياند ،

 کنار کودکي از فرزندان شهدا زانو ميزد و با لبخند نوازشش ميکرد ،

 اما خدا ميدانست که در دل خود چه طوفان غمي دارد .

 هر گاه طول خيمه را ميپيمود بي اراده از در چادر ، نگاهي بسوي ميدان مي افکند

 و چيزي زير لب زمزمه ميکرد ،

 مدتي بود که ديگر تکبير حسين بگوش نميرسيد ،

  که ناگاه صداي شيون غريبي ،

 او را متوجه بيرون خيام کرد ،

 اهل حرم چيزي ديده بودند و از غم بر سر و سينه ميکوفتند ،

 سراسيمه پرده خيمه را کنار زد ، اسب سفيد حسين بود بدون سوار و خسته ،

 خون سرخ تک سوار شهادت يالش را خضاب کرده بود ،

 زينب بي درنگ به سمت گودال قتلگاه ميدويد ، 

گوئي عشق در برابر عقل قدرت نمائي ميکرد ،

 دختر حسين آرام صورت اسب را ميان دستان کوچکش گرفت :

 « اي ذوالجناح ميدانم چه پيامي داري ، اما سئوالم را پاسخ ده ،

 آيا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد يا نه ؟ ... »

 اکنون ميرفت تا جانسوزترين صحنه آفرينش به روي پرده وجود آيد .

 گامهاي زينب لحظه اي بر فراز تلي که بعدها بنام خود او نامگذاري شد قرار گرفت ،

 چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه اي را ديد که هرگز قصد باورش را نداشت 

با عجله به سمت پیکر حسين سرازير شد

 در چند قدمي جسم خونين ابي عبدالله ايستاد 

و بعد آرام آرام و با احترامي شگرف بطرف برادر گام زد .

 اي آسمان کربلا تو شاهدي که در آن لحظه بر زينب چه گذشت ،
 
زانوانش که ديگر تاب ايستادن نداشت بر بالين حسين بر زمين بوسه زد

 و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونين حسين را شستشو ميداد ،

 با پنجه هاي لرزانش نيزه هاي شکسته را کنار ميزد 

و زير لب فقط يک ندا : « انت اخي وا محمدا واعليا » ،
--------------------------------------------------------------------------------

 قريب بر 360 ضربه شمشير و نيزه ، از يک پيکر چه باقي ميگذارد ،

 زينب ، به ياد آورد زماني را که پيامبر حسين خردسال را بـر دوش ، ميگرفت

 و در کوچـه هاي باريک مـدينـه مدام فرياد ميزد : « حسين از منست و من از حسين » ،

 و اکنون بوسه گاه پيامبر با تير سه شعبه دريده شده بود ،

 به رسم حجت و وداع براي بوسيدن روي برادر تصميم گرفت که .... اما نه ، خداي من .... 

ناچار خم شد و لبها را به رگهاي بريده مردي گذارد که 1400 سال بعد 

عاشقان نوجوانش پیشانی بند عشق او بر سر بسته

 و براي انتقام خون پاکش تمام بيابانهاي جنوب ايران را به آتش عشق کشيدند . 

آنها به شوق وصال او در نيمه هاي شب از اروند گذشته

 و سه راه شهادت را در شلمچه براي عشق به يادگار گذاردند ،

 و از خاکريزهاي بوي خون گرفته  عبور کردند ،

-----------------------------------------------------

تسلیت